semko

semko_semko2000@yahoo.com

Sunday, July 24, 2005

آزادی



الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی؟ جه می جویی در این کاشانه عورم؟
چسان گویم؟ چسان گریم؟ حدیث قلب رنجورم
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک وخون خوردن
نمی دانی چه می دانی که آخر چیست منظورم؟
تن من لاشه فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان به سوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان بساز مرگ رقسیدم
از این دوران آفت زا چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم
زبسکه با لب محنت زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم؟ چسان پاشیده شد جانم؟
چرا بیهوده این افسانه های کهن برخوانم
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده آبم کرد و خاک مرده ها نانم
همان دهری که با پستی به سندان کوفت دندانم
بجرم اینکه انسان بودم و می گفتم انسانم
شکست و خرد شد، افسانه شد، روزم به صد پستی
کنون ای رهگذر! در قلب این سرمای سرگردان
به جای گریه بر قبرم، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی
نه غمخواری نه دلداری نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه پول و هوس بودم دراین دنیا
پر و پا بسته، مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شبهای سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

0 Comments:

Post a Comment

<< Home